گویم دوستت دارم...
شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را کنار هم گذاشته ام
و جمله ای را بیان کرده ام.
اما... این تنها یک جمله نیست!
دنیایی لبریز از رویاهای سبز و سرخ ! همین جمله کوتاه!
آری همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا!
" دوستت دارم "
یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست.
دو دریچه دو نگاه دو پنجره
دو رفیق دو همنشین دو حنجره
دو مسافر تو مسیر زندگی
دو عزیز و همدم همیشگی
با هم از غروب و سایه رد شیدم
قصه ی عاشقی رو بلد شدیم
فکر می کردیم آخر قصه اینه
جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه
دو غریبه دو تا قلب در به در
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین
دو تا دور افتاده ی تنها نشین
عاقبت جدا شدن دستای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها
آخر اون همه لبخند و سرود
چشم پر حسادت زمونه بود
باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پبداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا کرد مرا
کفش هایم کو؟
سلام به همه دوستای گلم. بابت این 2 روز که آپ نداشتم معذرت می خوام و اما توجیه اینکه که چرا آپ نکردم: رفتم مسافرت شیراز! چه گیری کردیم. بابا زورم میرسه آپ نمی کنم. دلم می خواد (ناراحت نشین یه لحظه ویندوزم قاطی کرد اینا رو خودش نوشت!) بگذریم دیشب هوای شیراز حداقل واسه من گرم بود رفتم پشت بوم خوابیدم! همچین که دراز کشیدم چشمم افتاد به آسمون پر از ستاره خیلی قشنگ بود دلم گرفت نمی دونم چرا اما با دیدن ستاره ها احساس می کردم یه چیزی تو وجودم کمه احساس خالی بودن می کردم. یاد قدیما افتادم بچه که بودیم (البته هنوز هم هستیم) بعضی وقتا شبا تو حیاط می خوابیدیم ستاره ها رو نگاه می کردیم تا خوابمون ببره. دیشب برای بی نهایتمین بار به این نتیجه رسیدم که گذر زمان اینقدر سریعه که آدم از مرور خاطراتش جا می مونه. تجربه دیشب من شاید بعد از حدود 15 سال (یا شاید هم بیشتر) تکرار شد. شیرین بود. کاش ما آدما وقت کنیم بعشی وقتا گذشته هامون رو یه مروری بکنیم. روزگار عجیبیه آدم اتفاقای بد زندگیشو همیشه تو ذهنش داره و مرور می کنه و چه بسا خاطراتی (مثل خوابیدن رو پشت بوم یا تو حیاط) هستن که یه خنده شیرین رو لبش میاره که از ته دله. امیدوارم گذر ایام براتون همیشه شاد باشه که بعد ها خاطراتش خنده رو لبانتون بیاره
پ.ن1: ممنون که تو نبودم باز نیمه شب تنهایی رو تنها نمیذارین
پ.ن2: با عرض معذرت: دوستان قبل از اینکه منو لینک کنن حداقل یه پیشنهادی، خبری، مشورتی، بوقی چیزی که من هم در جریان قرار بگیرم بهم بدن. من هر وبلاگ یا سایتی رو لینک نمی کنم. (بازهم بابت به تشویش کشاندن اذهان عمومی معذرت می خوام)
پ.ن3: همه تون رو دوست دارم
عشق در بستر ارتباط شکل مي گيرد. پس سعي کن به آنکه دوستش داري نزديکتر شوي.
عشق در بستر زمان شکل مي گيرد. پس بايد صبور باشی.
براي عشق هيچ گاه دير نيست. پس نگران گذران عمر نباش.
عشق يعني دو كبوتر پرواز عشق يعني دو قناري آواز
عشق يعني تو مرا ميراني.... من به صد حوصله ميآيم باز
عشق يعني سخن دل گفتن يعني تو و يك عالم راز ...
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون دیونه همیشگی
فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
من هم تو رو سپردمت دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات، نوازشات، بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راحته
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم
داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشماتو از چشم من هیچ وقت نگیر
تو نکن آزادم
گر رهایم سازی
به خدا خواهم مرد
من به زنجیر تو عادت کردم
بارها در پی این فکر که در قلب توام
با تو احساس سعادت کردم
به خدا خوشبختم
تو محبت کن بگذار تا عمری هست
من بمانم چو اسیری به حریم قفست...
لابد میدونید این یکی دو روزه خیلی گرفتار بودم. همه چیز از اسم نویسنده شروع شد که "بعضی ها" خواستن که عوض بشه گیر دادن عوض کردیم. دیشب هم رفتم سراغ قالب تا یه قالب خوب طراحی نکردم نخوابیدم (فقط به خاطر شما!) امروز هم که داشتم ازش رفع اشکال می کردم. مثلا نیلو می گفت تو فایرفاکس یه سری اشکالاتی داره که رفع کردم. به هرحال گذشت سعی می کنم باز مثل روزای قبل تعداد مطالبم بالا بره (من مریضم دوست دارم مدام بشینم بنویسم!) در آخر براتون یه جمله دارم که به نظر خودم خوشگل اومده. تقدیم به همه دوستای گلم
فراموشم نکن...
شاید بعد های روزگار در گذر از جاده های تنهایی ببینیم و بگویی این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...
سلام به همه دوستای گلم
سرم داره گیج میره
از ساعت ۱۲:۱۰ تا الان که ۴:۳۰ یه سر دارم رو قالب وبلاگم کار میکنم. فکر کنم تونسته باشم یه چیز خوب براش بسازم. به نظرتون چطوره؟ تناسب رنگ، فاصله، اندازه، خلاصه هرچی به چشمتون ممکنه ایراد بیاد بهم بگید. به نظر خودم که خوبه. منتظر نظرات شما دوستان عزیزتر از جانم! هستم
پ.ن: همین جا بصورت کاملا رسمی به ساجده و نیلوفر اخطار میکنم که اگه گیر الکی بدن.....!
به هر حال از ما گفتن.....
سلام دوستان. لطفا" این مطلب رو کامل بخونید بعد برید تو قسمت نظرات. قول میدم ۲ دقیقه طول نمیکشه. از اینکه برم تو قسمت نظرات ببینم نظرات به محتوی نوشته ربطی نداره خوشم نمیاد. حالا اصل ماجرا راستش این آبجی ساجده ما گیر داده که اسم مستعارت "VamPiRe" ترسناکه، میگه به درد این وبلاگ نمی خوره. لابد میدونید که vampire یعنی خون آشام و اینو هم میدونید که تو افسانه ها اومده که خون آشام ها معمولا تنها زندگی می کنند. روزها خوابند و شب ها بیدار، کاری به جنبه خون آشامی شون نداریم اما تنهان اون هم نیمه شبا چیزی که من تیتر کردم واسه وبلاگم نیمه شب تنهایی. ساجده میگه که عوضش کنم بذارمش یه چیزی مثل شبگرد عاشق! من از خون آشام خوشم میاد، آره ترسناکه اما هر چیز ترسناکی رو که نباید دور انداخت. حالا به نظر شما من چیکار کنم؟ حق با کدومه من یا ساجده جان؟ زودی بهم جواب بدین البته لطفا
الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بذارم برای فردام
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه م
بشینم یه گوشه دنج موهای تو رو ببافم
عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم
شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!!
شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!!
مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟
و شايد هم هيچ وقت او را نبيني
امشب که با زخم های خیس شبو به صبح نمی رسم
عشقم به آغوشم بکش شاید هنوز دیر نشده
شاید هنوز دستای تو از بوسه هام سیر نشده
زخم های بارون خورده مو تو گریه هات پنهان بکن
خدا اگه دوستم نداشت تو لااقل جبران بکن
به پای تو جنگیدم و مغلوب این دنیا شدم
ببخش که آخرش برات شبیه مرده ها شدم
بذار نگاهت بکنم بهشت من حالا توئی
همراه من جای خدا این یه شبو تنها توئی
عشقم به آغوشم بکش مرگ داره سایه می کنه
انگار از اینکه زنده ام خدا هم گلایه می کنه
حالا که قامت من به شونه ت تکیه می کنه
انگار که تقدیرم واسه بی کسیم گریه می کنه
عشقم به آغوشم بکش این لحظه های آخره
انگار دیگه خدا می خواد عاشقت از دنیا بره
کمک کن فکر زیبای او باشی
نه یک خاطره زشت برای او...
زندگی بازی ترکیبی رنگ ها در دفتر نقاشی خداست،
کمک کن تابلوی جاویدان او باشی
نه یک کاغذ پاره افتاده بر زمین میان نقاشی های او...
زندگی صحنه رقص و چرخش گیتی لابه لای
سیم های ساز خداست،
کمک کن تو هم نتی باشی دلنواز
از دفتر موسیقی دنیا نه یک صدای دل خراش
میان آهنگ های بی نظیر او...
مهربانی را اگر قسمت کنیم من یقین دارم به ما هم می رسد
آدمی گر ایستد بر بام عشق دست هایش تا خدا هم می رسد
مهربان باشیم زندگانی زیبا می شود
مهربان باشیم همه چیز آبی می شود
مهربان باشیم دنیا دیدنی می شود
مهربان باشیم حرف ها شنیدن دارد
مهربان باشیم پیری نمی ماند
مهربان باشیم تنهائی می میرد
مهربان باشیم غم دق می کند
تجسم کن یه لحظه همه دنیا نسبت به هم مهربان باشن همه به هم لبخند بزنند و بگویند آری چه می شود:
ارقام زیادی تغییر می کنند
دنیا قلمرو عشق می شود
انتظار بی معنا می شود
انتظار بی معنا می شود
دوست داشتن معنا پیدا می کند
دنیا یک لحظه بهشت می شود
مهربان باشیم مهربان می شوند
در آن بین ، پسری برخاست وداستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
پسر پرسید : می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسرك جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
و ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار کند. پدر من در آن لحظه ، با فدا کردن جانش باعث نجات من و مادرم شد
Thanks GOD for giving our foot
So we`ll can search the Paradise in the hell
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگين دل سيمين بناگوش
----------
نگاري چابکي شنگي کلهدار
ظريفي مه وشي ترکي قباپوش
----------
ز تاب آتش سوداي عشقش
به سان ديگ دائم ميزنم جوش
----------
چو پيراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قبا گيرم در آغوش
----------
اگر پوسيده گردد استخوانم
نگردد مهرت از جانم فراموش
----------
دل و دينم دل و دينم ببردهست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
----------
دواي تو دواي توست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش
از من به من نزدیکتر تو، از تو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهایی ات را تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایی ات را من با توام منزل به منزل
بر محمد (ص) و خاندان پاکش درود. سلام دوستان مبعث رسول خدا، پیامبر عشق و ایمان، پاکی و دوستی مبارک.

به خاطر سخاوت قلب همیشه عاشقم
می بخشمت به خاطر تویی که خیلی بد شدی
پیش تو گریه کردمو رفتی نموندی کم شدی
می بخشمت اگه نشد یه روزی مال من باشی
ولی بازم ازت می خوام گاهی به یاد من باشی
می بخشمت گرچه من خوب می دونم دلت می خواست
چشمای تو راضی بودن اما غرور تو نخواست
می بخشمت به خاطر چشم هایی که منتظرن
خاطره هایی که نشد از تو خیال من برن
می بخشمت به خاطر فاصله های دم به دم
به یاد شعری که نشد یه خطشم برات بگم
رفتی و کاری از دل خسته من بر نمیاد
باید باهاش کنار بیام خدا برام بد نمی خواد
با اینکه با نبودنت غصه گذاشتی رو دلم
اما بدون هر جا باشی دوستت دارم خیلی زیاد
توی تنهایی نشستم روبروم یه آیینه پاک
شده کار من مرور خاطرات سرد و غمناک
من نگاهم رو به آیینه، آیینه بی زار از نگاهم
خسته از درد و غم من خسته از غبار آهم
دوباره چشمای ابریم می گیرین نم نم بارون
آیینه حیرونه از اینکه از کجاست این همه بارون
دل آیینه می سوزه دل میده به درد و دل هام
به تموم پشت پاها که زدن به قلب تنهام
میشه باز سنگ صبور قصه های جور و واجور
با ترک می شکنه بغض و آیینه می خوره هاشور
به تو ای دوست سلام...
حالت آیا خوب است؟
روزگارت آبیست؟
همه اینجا خوبند
نی لبک می خواند
قاصدک می رقصد
دریا آرام است
باد عاشق شده
و...
کسی هست در این خاک غریب
که هنوز به یادت جاریست
سلام دوستان. امروز بعد از ۵۵۵ روز می خوام دوباره آپ کنم. با هر چی وبلاگه خداحافظی کرده بودم اما دلم واسه نیمه شب تنهایی تنگ شد. می خوام بازم بنویسم. جوهر نداره که تموم شه پس تا دستام رمق دارن می نویسم. چیزی که شاید براتون جالب باشه بدونید اینه که روزی که این وبلاگ رو ساختم ترم ۱ بودم حالا فقط ۱ ترم دیگه دارم... عجب دنیاییه انگار همین دیروز بود که اولین سلام رو نوشتم. بازم خواهم نوشت...
به دریا بزن قایقت می شوم
حقیرم ولی لایقت می شوم
من عاشق شدن را بلد نیستم
تو یادم بده عاشقت می شوم
سلام به همه دوستان. از این که یه مدت طولانی آپ نکردم عذر می خوام. راستش دسترسیم به اینترنت کم شده. چه می شه کرد. امروز یه شعر کوتاه براتون می نویسم که یه جورایی متضاد با شعر بشنو از نی چون حکایت می کند است و به زبان عاشقان واقعی:
نشنو از نی نی نوای بی نوایی ست
بشنو از دل دل حریم کبریایی ست
نی چو سوزد تل خاکستر شود
دل چو سوزد مأمن دلبر شود
منتظر نظرات و درد دلهای همه شما عاشقان هستم






